صندوقچه پاندورا
مادربزرگ آروم خوابید وقتی فرشته آخرین گل چادرش را چید! بیاد عزیزم که اسفند ٨٩ پرکشید. وقتی پدر رفت خانه را نبرد. باید پرمی کشید. از خانه صدای خنده های کودکانه قدیم می آمد. کسی نمی شنید! هرکس گوشه دیواری را گرفت و کشید.... خانه فروریخت و هرکس به سهم خود رسید. چو می خواهم پرده از راز شب بردارم به خواب می روم. ای مهربان دستی بر آسمان بر و بیداریم را بخواه. الهی می سوزانی مرا و بر خاکسترم نقش عشق می کشی! بهای انسان شدنم چه سنگین است. یادته بچه که بودیم دعوامون می شد با یه شکلات آشتی می کردیم حالا من بزرگ شدم یادم رفته چه جوری می بخشن .تو یادته؟ خداوند مرا به زمین آورد تا آیینه ای بیابم برای دیدن خویش. اما هربار بخشی از وجودم را در زمین جا گذاشتم . فرصتی باقی مانده؟ هیچ نمی دانم . نماز می خوانم با همه افکارم که با من به رکوع و سجده می روند.. و خودم که غایبم! یاد سخن آن عارف فرزانه می افتم : الهی یا دلم زنده کن یا نماز بی دل بپذیر. امروز دلم گرفته آخه 16 فروردین 71 13ساعت 5 بعد از ظهر بابام پر کشید و رفت . هیچوقت یادم نمی ره یه روز قبلش رفتیم بیمارستان ملاقاتش سکته قلبی کرده بود نوبت من که شد رفتم تو اتاق بغلم کرد و منو بوسید و خندید و گفت فردا مرخص می شم فقط نگاش می کردم نمی دونم چرا ؟ ازش خداحافظی کردم به پله های بیمارستان که می رسیدم باز برمی گشتم از لای در دوباره نگاش می کردم و باز .... یادم نیست چند بار این کار را کردم و چرا نمی دونم ؟آخه آخرین باری بود که می دیدمش . دریا برای فرو نشاندن عطش خود از ابر طلب باران می کرد و ابر از یاد برده بود که روزی از سینه پر سوز دریا برخاسته است! وقتی مرا خواندی تنها نیمی از من در آئینه حضور داشت. طنین صدایت وجودم را لرزاند..... از من هیچ نماند من و تو و آئینه به هم پیوستیم.
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |

