صندوقچه پاندورا

مادربزرگ آروم خوابید وقتی فرشته آخرین گل چادرش را چید!

                                          بیاد عزیزم که اسفند ٨٩ پرکشید.

نوشته شده در شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠| ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ| توسط الهه | نظرات ()

وقتی پدر رفت خانه را نبرد.

          باید پرمی کشید.

             از خانه صدای خنده های کودکانه قدیم می آمد.

                                                  کسی نمی شنید!

هرکس گوشه دیواری را گرفت و کشید....

                        خانه فروریخت و هرکس به سهم خود رسید.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٩| ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ| توسط الهه | نظرات ()

چو می خواهم پرده از راز شب بردارم به خواب می روم.

                    ای مهربان دستی بر آسمان بر و بیداریم را بخواه.

                      

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٩| ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ| توسط الهه | نظرات ()

الهی

  می سوزانی مرا و بر خاکسترم نقش عشق می کشی!

                            بهای انسان شدنم  چه سنگین است.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٩| ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ| توسط الهه | نظرات ()

یادته بچه که بودیم دعوامون می شد با یه شکلات آشتی می کردیم

حالا من بزرگ شدم یادم رفته چه جوری می بخشن .تو یادته؟

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩| ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ| توسط الهه | نظرات ()

خداوند مرا به زمین آورد تا آیینه ای بیابم برای دیدن خویش.

اما هربار بخشی از وجودم را در زمین جا گذاشتم . 

فرصتی باقی مانده؟

        هیچ نمی دانم .

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٩| ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ| توسط الهه | نظرات ()

نماز می خوانم با همه افکارم که با من به رکوع و سجده می روند..

و خودم که غایبم!

یاد سخن آن عارف فرزانه می افتم :

 الهی یا دلم زنده کن یا نماز بی دل بپذیر. 

نوشته شده در شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٩| ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ| توسط الهه | نظرات ()

امروز دلم گرفته آخه 16 فروردین 71 13ساعت 5 بعد از ظهر بابام پر کشید و رفت . هیچوقت یادم نمی ره یه روز قبلش رفتیم بیمارستان ملاقاتش سکته قلبی کرده بود نوبت من که شد رفتم تو اتاق بغلم کرد و منو بوسید و خندید و گفت فردا مرخص می شم فقط نگاش می کردم نمی دونم چرا ؟ ازش خداحافظی کردم به پله های بیمارستان که می رسیدم باز برمی گشتم از لای در دوباره نگاش می کردم و باز .... یادم نیست چند بار این کار را کردم و چرا نمی دونم ؟آخه آخرین باری بود که می دیدمش .

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٩| ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ| توسط الهه | نظرات ()

دریا برای فرو نشاندن عطش خود از ابر طلب باران می کرد

و ابر از یاد برده بود که روزی از سینه پر سوز دریا برخاسته است!

نوشته شده در شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٩| ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ| توسط الهه | نظرات ()

وقتی مرا خواندی تنها نیمی از من در آئینه حضور داشت.

طنین صدایت وجودم را لرزاند.....

      از من هیچ نماند

       من و تو و آئینه به هم پیوستیم.

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۸| ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ| توسط الهه | نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت